سفارش تبلیغ
مسابقه صبح رسانه
مسابقه صبح رسانه
منوی اصلی
مطالب پیشین
وصیت شهدا
وصیت شهدا
آمار و اطلاعات

بازدید امروز :3
بازدید دیروز :6
کل بازدید :34956
تعداد کل یاد داشت ها : 7
آخرین بازدید : 99/1/17    ساعت : 1:48 ص

(برگزیده ی مجله ی پارسی بلاگ)

پیر مرد و پیر زن فقیری بودند که در خانه ی کوچکی زندگی می ­کردند.

آن ­ها یک درخت گلابی داشتند که با فروختن میوه های آن خرج زندگی خود را در می ­آوردند.

مدتی بود که میوه های درخت کم می شد و آن ­ها از این مسأله ناراحت بودند.    

بهترین پاداش

مرد به زنش گفت: «حتما کسی می ­آید و میوه ­ها را می ­برد. باید بدانم چه کسی میوه ­ها را می ­برد».

او شب تا صبح بیدار ماند و نگهبانی داد تا ببیند چه کسی میوه ­ها را می ­برد.

یک دفعه دید دو کلاغ به درخت نزدیک می ­شوند. فهمید که آن ­ها گلابی ­ها را برمی ­دارند.

کلاغ ­ها را با کمک زنش با تور گرفت و از یکی از آن­ها پرسید: «چرا میوه ­ها را می ­برید»؟ 

کلاغ اولی گفت: «ما بچه های کوچکی داریم که گرسنه هستند و میوه ­های آبدار و خوشمزه ی شما را دوست دارند».  

آن­ ها کلاغ ­ها را رها کردند.

پدر بچه کلاغ ها­ گفت: «مطمئن باشید که یک روز می ­آیم و این لطف شما را جبران می ­کنم».

مادر بچه کلاغ ها هم گفت: «من طلاهای درخشان و زیبایی دارم هر وقت خواستی می­توانی بیایی و از طلاهای من برداری».

کلاغ پدر، نشانی لانه ی خود را به آن ­ها داد. کنار تپه ی بزرگ ، بالای درخت کاج ...

صبح شد پیرمرد با خوشحالی با زنش سوار الاغ شدند و به سمت درخت کاج رفتند.

آن­ ها دیدند که جوجه های گرسنه ی کلاغ ها، مشغول خوردن گلابی هستند.   

کلاغ، پیرمرد را دید و  با چند طلای درخشان پایین آمد.  

پیر مرد خواست طلاها را بگیرد، اما به یاد حرف حاج آقای مسجد افتاد.

حاج آقا گفته بود: «اگر برای کسی کار خیری انجام دادید، از او انتظار پاداش نداشته باشید تا خداوند به شما پاداش دنیایی و آخرتی بدهد».

پیرمرد به کلاغ گفت: «من طلاها را نمی خواهم. تو هم هر وقت خواستی از میوه های درخت من بردار و به جوجه هایت بده».

بعد پیر مرد و زنش به خانه برگشتند.

صبح پیرمرد با صدای در از خواب بیدار شد. به زنش گفت: «یعنی چه کسی می تواند باشد»؟!

در را باز کرد و مرد غریبه­ ای را دید.

مرد گفت: «ما یک مغاره راه اندازی کردیم و به دنبال مردی امانت­دار می­گردیم تا به ما کمک کند. مردم شما را به ما معرفی کردند. آیا حاضرید به ما کمک کنید؟ پول خوبی هم می ­دهیم».

پیرمرد با خوشحالی قبول کرد ...

به این ترتیب پیرمرد از فقر نجات یافت و وضعش رو به راه شد.  





پیامهای عمومی ارسال شده


+ اللهم صــــل علی محمد و آل محمد و عجــــل فرجهم