سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم
منوی اصلی
مطالب پیشین
وصیت شهدا
وصیت شهدا
آمار و اطلاعات

بازدید امروز :1
بازدید دیروز :6
کل بازدید :23878
تعداد کل یاد داشت ها : 7
آخرین بازدید : 95/6/9    ساعت : 1:22 ع

بسم الله الرحمن الرحیم

فرسایش خاک

فرسایش خاک یکی از مشکلات بزرگی که برای محیط زیست وجود دارد، موضع فرسایش خاک است.

فرسایش خاک، باعث تخریب زمین­ های کشاورزی شده و موجب می­ شود تا کشاورزان به جای مشغول شدن به کار کشاورزی، به شهرها مهاجرت کنند و صنعت کشاورزی از رونق بیفتد.  

مهمترین عاملی که باعث فرسایش خاک می­ شود، "سیلاب" است. 

سیلاب چگونه پدید می­ آید؟

سیلاب فرسایش خاک جنگل­ ها و پوشش­ه ای گیاهی موجب می ­شوند که هنگام بارش باران، آب­ ها جذب زمین شوند و خاک­ ها از جای خود حرکت نکنند.

اما از بین رفتن جنگل­ ها و پوشش گیاهی، موجب می­ شود که هنگام بارش باران، آب­ ها به جای آن­ که جذب زمین شوند، به صورت سیلاب در آیند و به همراه خود، مقدار زیادی از خاک­ ها مرغوب را هم از بین ببرند.

وقتی انسان­ ها درخت­ های جنگل را قطع کردند، آب باران­ های شدید، در روی زمین جاری می­ شوند و سیلاب بزرگی را درست می­ کنند. سیلاب خاک­ های ارزشمند را با خود می­ برد و صدمات زیادی را به محیط زیست وارد می­ کند.  

وقتی که جنگل­ ها و پوشش­ های گیاهی از بین رفتند، آب­ ها کمتر جذب زمین می­ شوند. بنابراین، ذخیر? آب­ های زیر زمینی هم کم می­ شود و کشاورزان، دیگر آبی ندارند تا با آن، زمین­ های کشاورزی خود را آبیاری کنند. به همین دلیل کار کشاورزی را رها می­ کنند و به شهرها مهاجرت می­ کنند.  

در کشور ایران جنگل ­ها اهمیت زیادی داده نمی­ شود و مردم جنگل­ ها را به سرعت نابود می­ کنند. به همین دلیل فرسایش خاک در کشور ما، چندین برابر کشورهای اروپایی و آفریقایی است.

به همین دلیل باید دو کار اساسی انجام شود:فرسایش خاک قطع درختان

1.       فرهنگ استفاد? صحیح از جنگل­ ها، به مردم آموزش داده شود، تا جنگل­ ها را نابود نکنند. همچنین به مردم آموزش داده شود که به جای قطع درختان جنگل، درخت­های جدید بکارند.

2.       مسئولین محیط زیست، از جنگل­ ها مراقبت کنند و اجازه ندهند که افراد سودجو، جنگل ­های کشور عزیزمان را از بیبن ببرند.      


      

 آغاز نو بهــــــــــــــار

بـــا دستی از شکوفـــــه    در انتظار هستــــــــــــــم

روزی که او بیایــــــــــــــد    گویی بهـــــــار هستــــم

با دستی از شکوفــــــــه    از راه خواهـــــــد آمـــــــد

در لحظـــــــه ای پر از گل    ناگاه خواهد آمــــــــــــــد

خورشید شایــــــد آن روز    از غرب در بیایــــــــــــــــد

یا شاید عمر خورشیــــــد    آن روز سر بیایـــــــــــــــد

بوی گل و هــــــــــــــوا را    آن روز می توان دیـــــــــد

آن روز می توان بــــــــــاز    با جویبار خندیــــــــــــــــد

پروانــــه هـــــــا در آن روز    خواهنــــــد خوانــــــد آواز

لب­هــــای غنچـــه آن روز    با خنده می­شـــــود بـــاز

آن روز آخریــــــــــــــن روز     از عمــــر انتظار اســــــت

پایان فصل سرمــــــــــــــا    آغاز نوبهــــــــــــــار است


      

(برگزیده ی مجله ی پارسی بلاگ)

پیر مرد و پیر زن فقیری بودند که در خانه ی کوچکی زندگی می ­کردند.

آن ­ها یک درخت گلابی داشتند که با فروختن میوه های آن خرج زندگی خود را در می ­آوردند.

مدتی بود که میوه های درخت کم می شد و آن ­ها از این مسأله ناراحت بودند.    

بهترین پاداش

مرد به زنش گفت: «حتما کسی می ­آید و میوه ­ها را می ­برد. باید بدانم چه کسی میوه ­ها را می ­برد».

او شب تا صبح بیدار ماند و نگهبانی داد تا ببیند چه کسی میوه ­ها را می ­برد.

یک دفعه دید دو کلاغ به درخت نزدیک می ­شوند. فهمید که آن ­ها گلابی ­ها را برمی ­دارند.

کلاغ ­ها را با کمک زنش با تور گرفت و از یکی از آن­ها پرسید: «چرا میوه ­ها را می ­برید»؟ 

کلاغ اولی گفت: «ما بچه های کوچکی داریم که گرسنه هستند و میوه ­های آبدار و خوشمزه ی شما را دوست دارند».  

آن­ ها کلاغ ­ها را رها کردند.

پدر بچه کلاغ ها­ گفت: «مطمئن باشید که یک روز می ­آیم و این لطف شما را جبران می ­کنم».

مادر بچه کلاغ ها هم گفت: «من طلاهای درخشان و زیبایی دارم هر وقت خواستی می­توانی بیایی و از طلاهای من برداری».

کلاغ پدر، نشانی لانه ی خود را به آن ­ها داد. کنار تپه ی بزرگ ، بالای درخت کاج ...

صبح شد پیرمرد با خوشحالی با زنش سوار الاغ شدند و به سمت درخت کاج رفتند.

آن­ ها دیدند که جوجه های گرسنه ی کلاغ ها، مشغول خوردن گلابی هستند.   

کلاغ، پیرمرد را دید و  با چند طلای درخشان پایین آمد.  

پیر مرد خواست طلاها را بگیرد، اما به یاد حرف حاج آقای مسجد افتاد.

حاج آقا گفته بود: «اگر برای کسی کار خیری انجام دادید، از او انتظار پاداش نداشته باشید تا خداوند به شما پاداش دنیایی و آخرتی بدهد».

پیرمرد به کلاغ گفت: «من طلاها را نمی خواهم. تو هم هر وقت خواستی از میوه های درخت من بردار و به جوجه هایت بده».

بعد پیر مرد و زنش به خانه برگشتند.

صبح پیرمرد با صدای در از خواب بیدار شد. به زنش گفت: «یعنی چه کسی می تواند باشد»؟!

در را باز کرد و مرد غریبه­ ای را دید.

مرد گفت: «ما یک مغاره راه اندازی کردیم و به دنبال مردی امانت­دار می­گردیم تا به ما کمک کند. مردم شما را به ما معرفی کردند. آیا حاضرید به ما کمک کنید؟ پول خوبی هم می ­دهیم».

پیرمرد با خوشحالی قبول کرد ...

به این ترتیب پیرمرد از فقر نجات یافت و وضعش رو به راه شد.  


      

(برگزیده ی مجله ی پارسی بلاگ)

پرنده تنها

 به طرف حیاط رفت تا توپ زیبا و چهل تیکه را بردارد و در حیاط توپ بازی کند.

او حواسش نبود و توپ را با قدرت هر چه تمام تر شوت کرد و توپ به خانه ی همسایه رفت.

او دم در خانه ی همسایه رفت و زنگ زد.

کسی جواب نمی داد.

مردی از آن جا می گذشت به پسرک شیطون و سر به هوا گفت:

این جا کسی زندگی نمی کند. آن ها چهار سال است که از این جا رفته اند.

پسرک به دیوار قدیمی پوسیده ای تکیه داد و به حیات بزرگ همسایه فکر می کرد.

فکری به ذهنش آمد.

او نردبان قدیمی و بزرگ را برداشت. آن را روی دیوار گذاشت و وارد حیات شد.   

حیاط بسیار بزرگی بود. درخت هایش خشکیده بودند. گلدان هایش شکسته بودند.

پرنده ای را دید که روی درخت خشکیده ای لانه ساخته.

توپ را برداشت و آن را به حیات خودشان پرت کرد.

دلش به حال پرنده سوخت و با خودش گفت: بهتر است پرنده ی تنها را به خانه ببرم و او را روی درخت های سرسبز خودمان بگذارم.

او پرنده را برداشت و آن را روی درخت سرسبزی قرار داد و پرنده از تنهایی بیرون آمد.


      

(برگزیده ی مجله ی پارسی بلاگ)

صدای خنده همه جای جنگل را فراگرفته بود.

هرکه را می دید به او می خندید و مسخره اش می کرد.

حتی دوستان و آشنایان خودش را ! 

همه ی حیوانات جنگل از دست او ناراحت بودند.

او هر روز بیشتر و بیشتر می خندید . . .

 خنده ی شیطانی

روزی خرگوش به او گفت: چرا اینقدر به حیوانات جنگل می خندی؟

او گفت: چهره هایشان خیلی زشت و مسخره است.

خرگوش ساعت ها فکر کرد تا به چاره ای برسد.

یکدفعه فکری به ذهنش رسید.

یک آینه ی بزرگ برداشت و جلو غورباقه گذاشت.

غورباقه با دیدن تصویر، خیلی خندید و گفت: این که از همه ی حیوانات جنگل مسخره تر است؟

خرگوش گفت: این عکسی که در آینه می بینی، خودت هستی.

غورباقه خیلی خجالت کشید و ناراحت شد و دیگر کسی را مسخره نکرد.  


      

یک روز علی و حسین از جنگلی می­گذشتند.

آن­ها با هم صحبت می­کردند و راه می­رفتند.

ناگهان سه حیوان قوی به آن­ها حمله کردند و آن­ها را زخمی کردند.

بعد از سختی­های زیاد آن­ها از دنیا رفتند.

یک مرتبه به جای تاریک و ترسناکی رفتند.

ناگهان فرشته­ای آمد و از دین آن­ها سؤال کرد که پیامبر شما کیست و . . .

آن­ها جواب دادند.

یک مرتبه به خاطر دروغ و گناهانی که کرده بودند، عذاب قبر را تحمل کردند.

بعد امام رضا به کمک آن­ها آمد.

ایشان فرمودند: «شما وقتی زنده بودید به زیارت من و خواهرم رفتید و من هم به همین خاطر به شما کمک می­کنم.»

بعد علی و حسین به بهشت رفتند.


      

 

(برگزیده ی مجله ی پارسی بلاگ)

قرآن کریم بزرگ­ترین معجزه­ی پیامبر اکرم (صلی­الله­علیه­وآله) است.  معجزات قرآن کریم

در این نوشته چند نمونه از معجزات قرآن کریم بیان می­شود

1.      زیبایی کلمات قرآن: کلمات قرآن کریم آن­قدر زیبا است، که حتی دشمنان پیامبر اکرم (صلی­الله­علیه­وآله) هم از شنیدن آن لذت می­بردند و می­دانستند که هیچ انسانی نمی­تواند آیاتی به این زیبایی بیاورد. آیات قرآن آن­قدر زیبا و دل­نشین است که دشمنان پیامبر اکرم (صلی­الله­علیه­وآله) به مردم گفتند: «وقتی دیدید محمد قرآن می­خواند، گوش­های خود را بگیرید و زود از آن­جا دور شوید». عُتبه یکی از بزرگان قریش است. او وقتی دید پیامبر اکرم (صلی­الله­علیه­وآله) مردم را به اسلام دعوت می­کند، به دوستانش گفت کاری می­کنم که محمد دست از تبلیغ اسلام بردارد. پیش پیامبر رفت و به او گفت: «اگر از اسلام دست برداری، به تو مال و ثروت زیادی می­دهیم. حتی تو را فرمانروای خود خواهیم کرد». پیامبر اکرم (صلی­الله­علیه­وآله) در آن لحظه مقداری از آیات قرآن را برای عُتبه خواند. در این هنگام حالت عجیبی به عُتبه دست داد و با همان حالت به سوی کفار رفت. به آن­ها گفت: «به خدا قسم تاکنون کلامی به این زیبایی نشنیده بودم. کلمات عجیبی از محمد شنیدم که بدون شک کلام خداست». 

2.      هیچ کس نتوانست سوره­ای مثل قرآن بیاورد: قرآن کریم به دشمنان اسلام در یک جا فرموده است: «اگر می­توانید، کتابی همانند قرآن بیاورید». در جای دیگر فرمود: «اگر می­توانید ده سوره همانند قرآن بیاورید: و در جای دیگر هم فرمود: «اگر راست می­گویید، یک سوره همانند قرآن بیاورید».

ما می­دانیم که اسلام و قرآن دشمنان زیادی دارد. 1400 سال است که دشمنان اسلام و قرآن تلاش می­کنند تا شاید بتوانند یک سوره همانند قرآن بیاورند، اما موفق به انجام این کار نشده­اند. این مسأله هم یکی از معجزات قرآن است.

3.      قرآن از گذشته خبر می­دهد: در قرآن کریم داستان­هایی از گذشته آمده که کسی از آن داستان­ها خبر نداشت. داستان­هایی از حضرت نوح، حضرت یوسف، حضرت موسی و پیامبران دیگر.

4.      قرآن از نقشه­ی دشمنان خبر می­دهد: گاهی اوقات مشرکین و منافقین نقشه­هایی می­کشیدند تا اسلام را نابود کنند. خداوند متعال هم در قرآن کریم نقشه­ی آن­ها را فاش می­کرد.

5.      قرآن از آینده خبر می­دهد: خداوند متعال در برخی از آیات قرآن کریم از آینده خبر می­دهد. آینده­ای که تا آن زمان کسی از آن خبر نداشت.  

6.      حرکت خورشید: در قرآن کریم آمده است که خورشید در حال حرکت است، اما دانشمندان معنای این آیه را نمی­دانستند. به خورشید و سیاره­هایی که در اطراف آن هستند، «منظومه­ی شمسی» می­گویند. به تازگی دانشمندان متوجه شده­اند که «منظومه­ی شمسی» در حال حرکت است، اما خبر نداشتند که قرآن کریم در 1400 سال قبل به این مسأله اشاره کرده است.       

7.      آسمان و زمین دود و گاز بودند: در قرآن کریم آمده است که در ابتدا آسمان­ها به صورت دود و گاز بودند. بعد این دودها و گازها تبدیل به سیاره­ها و ستاره­های مختلف شدند و آسمان و زمین پدید آمدند. امروزه دانشمندان کشف کره­اند که آسمان و زمین، در ابتدا به صورت گاز و دود بوده­اند.


      



پیامهای عمومی ارسال شده


+ اللهم صــــل علی محمد و آل محمد و عجــــل فرجهم